![]() |
![]() |
|
|
ترکم مکن حتی برای یک روز زان رو که به انتظار ایستگاهی متروک خواهم بود خالی از قطار
حتی برای ساعتی که دلتنگی چون بارانی به آوارم فرو خواهد ریخت و غبار چون هاله ای ! جای پایت به شنها امیدم می دهد و مژگانت آرامشم !
ترکم مکن حتی برای ثانیه ای
سرگردان سرگشته این سئوال مداومم که آیا باز خواهی گشت ؟
|
|
+ نوشته شده در
89/05/27ساعت 14:0 توسط نگين |
|
|
بازم نمی دونم چی بنویسم ! شدیدا دچار درگیری فکری و روحی شدم ...
خسته شدم از همه چی از آدمای دروغگو از آدمای پوچ از آدمای خبیس از آدمایی که اندازه مغزشون با اندازه ناخن کوچیک دستشون برابره !!! این روزا دیگه زور هیچکی به هیچ آدمی نمی رسه همه از خدا شاکین ... خدای بیچاره یه اشتباه کرد آدم آفرید ... خودشم تو خلقتش موند . الان دیگه دیده این موجود دو پا از کنترلش خارجه ... دیگه تصمیم گرفته بزاره هر کاری هر کی می خواد کنه ... نمی دونم نمی دونم نمی دونم .... |
|
+ نوشته شده در
89/03/31ساعت 0:12 توسط نگين |
|
|
عشق را بخشیدم به گدایی نادم که سر کوچه ی دل عشق گدایی میکرد عشق من اینها نیست مقصدم اینجا نیست راه را گم کردم من سفر خواهم کرد آه دیگر به کجا دل. جهت را تو بگو هرچه عقل گفت بس است برو ای دل که ببینم من را به کجا خواهی برد
|
|
+ نوشته شده در
89/02/26ساعت 18:48 توسط نگين |
|
|
درد های من جامه نیستند قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
89/01/18ساعت 10:20 توسط نگين |
|
|
محمود جان نمی دونم تا کی می خوان به فیلترینگ ادامه بدن !!! اما خوشحالم که نمیتونن ذهنمونو فیلتر کنن ... مواظب باش ... |
|
+ نوشته شده در
88/12/22ساعت 21:14 توسط نگين |
|
|
روز تولدم در اين روز، مادرم مرا به دنيا آورد . بيست وسه سال پيش ، در چنين روزي سكوت مرا در دستان وسيع زندگي كه از تنازع و تضاد است جاي داد . اينك بيست و سه بار است كه دور خورشيد گرديده ام . و چند بار ماه دور من گرديده است ، نمي دانم !!! اما مي دانم ، كه من هنوز اسرار نور را نياموخته ام ، و نيز راز تاريكي را درك نكرده ام .
بيست وسه بار ، با زمين ، ماه ، خورشيد و ستارگان . دور گيتي را چرخيده ام . اينك روح من نام سلسله گيتي را زمزمه مي كند . آنگونه كه غارهاي اطراف دريا ، صداي امواج را زمزمه مي كنند . روح ميزيد و در گيتي جاريست ، اما خود ،آن قدرت را نمي شناسد و روح ،آهنگ گيتي را با آوايي زير و بم مي خواند .
بيست و سه سال پيش ، زمان نام مرا در كتاب ، اين زندگي عجيب و ترسناك نوشت . و اينك واژه اي هستم كه به هيچ چيز دلالت نمي كند. اما گاهي ، بسياري چيزها را در بر مي گيرد . در اين روز از هر سال چه فكرها و خاطراتي كه بر من هجوم نمي آورند!!!
آنها در مقابلم مي ايستند ،سپس به اطرافم پراكنده مي شوند همانگونه كه باد ابرها را مي روبد . هر سال در اين روز ارواحي كه شبيه روح من هستند از فرا سوي جهان براي جستجوي من مي آيند و سرود خوان واژه هاي غم انگيز خاطراتم مي شوند .
در اين روز ذره هاي زندگي گذشته ، چون آيينه اي كدر در برابرم نمودار شد و جز تصاوير رنگ پريده و چين و چروك چهره سالخورده اميد هاي بر باد رفته و روياي عميق و طولاني چيزي نديدم. و چون بار ديگر نگاه كردم ، فقط چهره آرام و خموش خود را ديدم .
بيست و سه سال است كه بسياري كسان را دوست داشته ام ، و اغلب آنها را دوست مي داشتم كه مورد تنفر بودند ... آنچه در كودكي دوست مي داشتم ،اكنون هم دوست مي دارم ، و آنچه اكنون دوست مي دارم ،تا پايان زندگي دوست خواهم داشت ، زيرا عشق ، تنها ثروتي است كه دارم و هيچ كس نمي تواند آن را از من بگيرد . جبران خلیل جبران |
|
+ نوشته شده در
88/12/20ساعت 0:0 توسط نگين |
|
|
این ترانه بوی نان نمی دهد
هدیه ای به رایگان نمی دهد
|
|
+ نوشته شده در
88/12/05ساعت 19:39 توسط نگين |
|
|
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم : شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری قیصر امین پور
|
|
+ نوشته شده در
88/11/20ساعت 15:1 توسط نگين |
|
|
بغضهای کال من ، چرا چنین ؟ گریه های لال من ، چرا چنین ؟ جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟ اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟ رنگ بالهای خواب من پرید خامی خیال من ، چرا چنین ؟ آبگینه تاب حیرتم نداشت حیرت زلال من ، چرا چنین ؟ دل مجال پایمال درد بود تنگ شد مجال من ، چرا چنین ؟ خشک و خالی و پریده لب دلم کاسه ی سفال من ، چرا چنین ؟ داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی داغ دیر سال من ، چرا چنین ؟ هر چه و همه ، تمام مال تو هیچ و هیچ مال من ، چرا چنین ؟ سال و ماه و روز تو چرا چنان ؟ روز و ماه و سال من ، چرا چنین ؟ در گذشته ، سرگذشتم این نبود حال، شرح حال من ، چرا چنین ؟ ای چرا و ای چگونه ی عزیز ! جرأت سوال من ، چرا چنین ؟ قیصر امین پور |
|
+ نوشته شده در
88/11/13ساعت 23:51 توسط نگين |
|
|
آه از این روزها آندوه را پشت در آرزوها گذاردم و با تمام وجود حرفهاي ديگر را نفس كشيدم و شعر هاي ديگر را به فكر خوراندم چه بارانهايي كه نباريد چه ساعتهايي كه بيهوده نشخوار نشد دردها را تا به كي بايد نقاب سكوت زد ؟ و سكوت را نقاب رضايت ؟ آه كه اين روزها ابرها هم دلشان براي باران تنگ نميشود از كدامين گوشه اين چهارديواري درد بگويم ؟ به كدامين بهانه در اين ظلمت خاطره شمعي ديگر بيافروزم ؟ آه كه اين روزها تكراري تر از زندگي نميتوان يافت، و به آن دلخوش كرد چرا بايد به آنچه نيست دلخوش كرد ؟ و از آنچه هست گريخت ؟ آه كه اين روزها گفتني تر از سكوت نميتوان يافت، و بر آن گريست بايد در را گشود ، و به نغمه اي كه در پشت در است و آلوده به اندوه ، زندگي را ارزاني كرد چه غمهايي كه به دام شعر نيافتاد چه اشكهايي كه به چشم محرم نشد چه بي رنگي هايي كه ديده نشد آه كه اين روزها ، تا ساحل آرامش طوفانهاي حقيقت بسيارند |
|
+ نوشته شده در
88/11/02ساعت 19:42 توسط نگين |
|
|
چقدر تلخم ، چقدر دلم گرفته ... اين روزا خودم از دست خودم ناراحتم ، عصبانيم ، احساس مي كنم يه گناه خيلي بزرگ كردم كه اينقدر در گيري دارم با خودم با همه ... دوست دارم برم يه جايي كه كلي داد بزنم كلي با يكي كه حرفامو مي فهمه حرف بزنم ، يكي بياد جواب همه سوالاي تو مغزمو بده تا اين بزن و بكوب علامت سوالاي بالاي سرم تموم بشه تا به يه آرامش نسبي برسم . برم يه جايي كه هيچ احتياجي به ظاهر سازي و لبخند مصنوعي نباشه ، يه جايي كه مجبور نباشم خودمم به خودم دروغ بگم ، مجبور نباشم بگم همه چي خوبه و خدارو شكر ، يه جايي كه فقط يه نفر باشه كه كاملا بفهمه من چي مي گم ، نه مثل آدمايي كه اطرافمن و ظاهرا ميفهمن من چي ميگم ولي دو ثانيه بعد حتي يادشون نمياد چي گفتم و چي شنيدن ... يه جايي كه يكي جواب بده كه چرا ؟چرا ؟چرا ؟چرا ؟ چرا ؟چرا ؟؟؟؟ چرا قسمت اينه ؟ چرا حكمتي داره ؟ چرا خدا اين جوري مي خواد ؟ چرا صبر كنم ؟ تا كي صبر كنم ؟؟؟؟؟؟ مي دونم نه چنين جايي پيدا ميكنم نه چنين آدمي و ... پس بازم مجبورم به صبوري و سكوتم ادامه بدم تا ....
|
|
+ نوشته شده در
88/10/14ساعت 20:33 توسط نگين |
|
|
وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونان که بايدند نه بايد ها... مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم عمري است لبخند هاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم : باشد براي روز مبادا ! اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما کسي چه مي داند ؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد ! وقتي تو نيستي نه هست هاي ما چونانکه بايدند نه بايد ها... هر روز بي تو روز مبادا است...
|
|
+ نوشته شده در
88/10/13ساعت 23:33 توسط نگين |
|
|
ای زمان عشق
|
|
+ نوشته شده در
88/10/11ساعت 20:20 توسط نگين |
|
|
بيا تا با هم بشيم انگشتر هزار نگين هر نگين يه آسمون، با ماه و خورشيد همنشين بيا تا آشتی بديم گل های سرخو با خزون / بياريم مهتابو امشب روی بوم خونه مون دل به آتيش بزنيم و دست بديم به دست هم / ورداريم سنگ غمو از روی دوش آسمون چه خوبه جادو كنيم با هم بريم پيش خدا / تا كليد گنج عشقو بذاره تو دست ما ببره ما رو يه جا تو سرزمين پريا / ميون ابرا، روی قاليچه ستاره ها ... |
|
+ نوشته شده در
88/10/08ساعت 15:13 توسط نگين |
|
چه به تنهایی جانم همدم |
|
+ نوشته شده در
88/10/04ساعت 12:8 توسط نگين |
|
|
كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم كاش چون پائيز سرد و ملال انگيز بودم برگ هاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد آفتاب ديدگانم سرد مي شد آسمان سينه ام پر درد مي شد ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد اشک هايم همچو باران دامنم را رنگ مي زد وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني در كنارم قلب عاشق شعله مي زد در شرار آتش دردي نهاني نغمه من ... همچو آواي نسيم پر شكسته عطر غم مي ريخت بر دل هاي خسته پيش رويم: چهره تلخ زمستان جواني پشت سر: آشوب تابستان عشقي ناگهاني سينه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگماني كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم
فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
88/09/29ساعت 21:20 توسط نگين |
|
|
بغض نکن گریه نکن اگرچه غم کشیده ای
برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای اگر که اعتماد تو به دست این و آن کم است تکیه به شانه ام بده که مثل صخره محکم است به پای صحبتم بشین،فقط ترانه گوش کن جام به جام من بزن،جان مرا تو نوش کن ترا به شعر می کشم،چو واژه پیش میروی مرگ فرا نمی رسد،تو تازه خلق می شوی تو در شب تولدت،به شعله فوت می کنی به چشم من که می رسی،فقط سکوت میکنی اگر کسی در دل توست،بگو کنار میروم گناه کن،به جای تو بر سر دار میروم ... |
|
+ نوشته شده در
88/09/28ساعت 14:6 توسط نگين |
|
|
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم سوختم از آتش دل در میان موج اشک شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند در میان پاکبازان من نه تنها سوختم جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم |
|
+ نوشته شده در
88/09/27ساعت 16:20 توسط نگين |
|
|
تو را دوست نميدارم گرچه گلي در نظر آيي يا ياقوت زردي يا ميخكي كه آتش ، آنها را به كشتن خواهد داد تو را دوست ميدارم
چونان حقايق تاريك كه دوست داشتني هستند. من حقيقت را دوست دارم
اگر گياهي باشي كه هيچگاه شكوفه نداده است. باز دوستت ميدارم حقيقت مطلق تورا در بدنم زندگي مي كند دوستت دارم بي آنكه بدانم چرا؟؟؟ يا چه زماني دركجا؟؟؟ تو را بي عقده و غرور تو را آشكارا دوست دارم .
|
|
+ نوشته شده در
88/09/23ساعت 0:17 توسط نگين |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
89/05/01 - 89/05/31 89/03/01 - 89/03/31 89/02/01 - 89/02/31 89/01/01 - 89/01/31 88/12/01 - 88/12/29 88/11/01 - 88/11/30 88/10/01 - 88/10/30 88/09/01 - 88/09/30 |
| پیوندها |
|
آلاچيق(300) جورچين مشق بي پايان (فرناز) سبز سبز (محمود) آريايي جوان کافه گپ نازنین عشق آتشین (مونا) موج آرام ( فرناز ) یادداشت های روزانه یک مدیر |
|
RSS
|